ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
می خوام که با هر نفسم بگم توئی همنفسم
بغض تو رو داد بزنم بگم توئی هر نفسم
می خوام که با ترانه هام قفل سکوتو بشکنم
تو هم صدامو بشنوی منم صداتو بشنوم
می خوام بگم تو بهترین ستاره بخت منی
می خوام بگم که خواستمت تموم دنیای منی
می خوام که هرشب واسه تو ستاره هارو بشمارم
ماه و ستاره واسه چی ، هرچی تو گفتی بشمارم
می خوام که بغض سینمو درد تو درمون بکنه
دردمو درمون نکنه شاید که آرومم کنه
می خوام که با برق نگات خورشید و ویرون بکنم
می خوام که با بغض صدات درد و پریشون بکنم
می خوام بگم عزیز من صبر و قرار من توئی
صبر و قرار تو منم عمر و نیاز من توئی
می خوام که خواستن تو رو با گریه فریاد بزنم
عشق و نیاز این دل و تو سینه فریاد بزنم
می خوام بگم دوست دارم تموم حرفام همینه
بگم فقط تو رو دارم تموم حرفام همینه
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
یاد می گیری که خیلی می ارزی...