آهو دختری بی عشق

ترفند ،جوک ، شعر ،کامپیوتر و ....

آهو دختری بی عشق

ترفند ،جوک ، شعر ،کامپیوتر و ....

می ترسم از صدا ...

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراینم آن بلند بلا عاشقت بشود

 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای پای تو

صدای پای تو در گوش کوچه ها جاری ست

و گریه  آخـــــــــــر این ماجرای تکراری ست

نه شب شده ست ـ که مهتاب بیش و کم بزند ـ

نه قصّــــه است ـ که بــــاران به صورتــــم بزند ! ـ

زمان به سر نرسیده ، زمین به هم نشده

و هیچ چیز از این روزگـــــــــــــار کم نشده !

همان که بــــــــود : همان تکّه سنگ گرد مذّاب

همین که هست : همین آسمان و جنگل و آب !

ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز

ببین که رفتی و دنیا تکــان نخورده عزیز  !

فقط دو سایه ی بی دست و پا ، دو عابر کور

دو تا غریبه ی تنها ، دو تا مسافر کــــــــــــور !

دو مرغ خیس ، دو تا کفتر پرانده شده

همین دو آدمک از بهشت رانده شده  !

گذشته جمع شده  ، چرک کرده در سر من

گذشته پُــــــــــر شده در پاره های دفتر من

کسی نیامد از این درد کور کــــم بکند

و شعر . . . شعر نیامد که راحتم بکند  !

کسی نیامد از آن اتّفاق دم بزند

برهنه روی غزلهای من قدم بزند

نشد ستـــاره ی شبهای آشیانه شوی

خدا نخواست که بانوی این ترانه شوی

عقیم شد گــــــــــل صد آرزوی کوچک من

برای عشق کمی دیر شد ، عروسک من  !

در این کـــویر امیدی  به قد کشیدن نیست

قفس شکست ، ولی فرصت پریدن نیست

برای بال و پرم ارتفاع روز کــــــم است

برای رفتن من آسمان هنوز کم است !

تو لا اقل بزن و دور شو ، به خاطر من !

برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من

 نگو زمین به هم آمد ، زمانمان گم شد

هوا سیاه شد و آسمانمان گـــــــم شد

نگو کــــه رفتن پایان ماجراست رفیق

خدا بزرگ تر از دردهای ماست رفیق !

فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود

شب از سماجت این آفتاب خسته شود

به حرف دور و برت گوش می کنی گل یخ

مرا دوباره فراموش می کنی ، گـــــل یخ !

دوباره سرخ ، دوباره سپید خواهی شد

و قهرمان رمــــــانی جدید خواهی شد !

دو گـــونه سرخ تر از روز پیش خواهی کرد

به روی دوش دو گیسو پریش خواهی کرد

دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت

تپیدن دو کبوتر به زیـــــــــــر پیرهنت  !

دوباره خنده ی معصوم سر سری گل من

و حرفهای قشنگی کـــــــه از بری گل من  !

دوباره وسوسه ی داغ باده ای دیگر

برای آمدن شــــــــــــاهزاده ای دیگر 

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تــــــــــر است !

ببین هنوز دهان هـــزار خنده تویی

بخند ! آخر این داستان برنده تویی

به خود نگیر  اگر شعر دلپسند نبود

مـــــــرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود !

نگیر خرده بر این بیت های سر در گــــم

که بی تو شاعر خوبی نمی شوم خانم  !

دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو

مـن و خیــال شما و جهنّمی که نگو

و داغ خاطره ها تا همیشه بر تن من

گنـــــــاه با تو نبودن فقط به گردن من 

دوستت دارم

  

همه اینجا شدند دیوانه ی تو

ولی من راه نشین خانه تو

 همه بینند تو را با چشم هر جایی

ولی با دل بینم هر کجایی

 همه بینند تو را یک دل ببازند

ولی من جان دهم آنان ننازند

 همه گویند که تو ماهی در اینجا

ولی  خورشید من هستی همه جا

 تو را یارم همش خوانم در این دل

که نامت نقش ها بسته بر این دل

ندانم راه عشق از چه به سختیست

ولی سختی ز بهر تو به مستیست

 اگر چه طاقت این را ندارم

ولی بدان تا ابد من دوستت دارم

اخرین تماس...

جمله ای ازت شنیدم توی آخرین تماسم
مثل یک غریبه گفتی "من تو رو نمی شناسم"

با یه لحن بی تفاوت زندگیمو تیره کردی
گفتی "ممنون میشم از تو اگه دیگه برنگردی"

با شنیدنش شکستم به کسی چیزی نگفتم
با خودم قرار گذاشتم دیگه یاد تو نیفتم

می دونم که از نبودم جامو خالی حس نکردی
من جواب ازت گرفتم با چه لحن تند و سردی

آخه من چطور عزیزم دیگه نشنوم صداتو؟!
فکر نکن که بردم از یاد ، لحن خوب خنده هاتو

لااقل برامون ای کاش مونده بود یه راه آشتی
حیف از اینکه واسه برگشت راهی رو باقی نذاشتی

آرزوی رفته بر باد من مزاحمت نمیشم
آخرش نشد بمونی واسه ی همیشه پیشم 

 

 

عشق واقعی وجود داره؟

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

چرا توی اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه میشه سربه سر من میزارن

تا می خواد قصه تمام شه همه تنهام میزارن

میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

میتونم پشت دل ها قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرف ها باز من مثل اون ها

یه دروغگو میشم همیشه ورد زبون ها...

یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم؟

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟

من باید از کجا بفهمم چه کسی دوستم داره؟

توی دنیا اصلاً عشق واقعی وجود داره؟