چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج می خواهی؟ تماشا کن ، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی ، قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند ، گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
سلام به همه ی مسافران شهر تنهایی
اشکهایت را هدیه کن بر چشمان من
طاقت
ندارم طلوع چشمانت با اشک ببینم
تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم
باور
تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم
اما
چرا بیهوده سخن می گویم
که تو
را در پیچ و پس جاده های گم کرده ام
تو
گفتی رفتنم اجباریست
کاش
آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی
که دل
پر ازعشقم را برایت هدیه کنم
با تو
بودن رازی بود
که
آسمانها از آن روشنی می گرفتند
ولی
حالا بی تو بودن دردیست
که ستاره ها از آن
دیوار غم می سازند
می خوام بگم: دوسِت دارم! به پنجره ! به آسمون!
به این شب ِ اینه دزد! به تک درخت ِ کوچه مون!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چین!
به گریه های بی هوا! به کولی ِ کوچه نشین!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به هر رفیق ُ نارفیق!
به شاعرای بی غزل! به جنگلای بی حریق!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار!
به اون کسی که میندازه به گردنم طناب ِ دار!
دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به بادبادک! به مدرسه!
به ترکه ی خیس ِ انار، کنار ِ درس ِ هندسه!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بی قفس!
به جغد ِ پیر ِ بد صدا! به نی زنای بی نفس!
میخوام بگم: دوسِت دارم! به هر چی خوبه، هر چی بد!
به خونه های کاگِلی! به سیبای توی سبد!
می خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!
به بدترین فصل ِ سفر! به آخرین سوتِ قطار!
دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوسِت دارم، دوسِت دارم، دوسِت دارم تو این عذاب!
عشق من! بیقرارم! تو اما...
من تو را دوست دارم، تو اما ...
من فراموشی خاطراتم احتمالاً غبارم، تو اما...
هیچکس این طرفها ندارد
هیچ کاری به کارم، تو اما...
گوش کن، من رگ خشک باغم من کجا جویبارم، تو اما...
برگ زردم، بله، میپذیرم
پوچ و بیاعتبارم، تو اما...
چهره دردناک و تبسم؟
خندهای مستعارم، تو اما...
بیپناهم، سپر هم ندارم چشم اسفندیارم، تو اما...
صورتم سرخ ... آری، قشنگ است از درون هم انارم، تو اما...
فصلها از بهارم گذشتند
خب، تمام است کارم، تو اما...
گفتمت: فصل خوبی است،
گفتی:خستهام، کار دارم، تو اما...
* * *
باز در چشم من خیره ماندی باز بیاختیارم، تو اما...
قلعهای ماسهام روی ساحل سخت ناپایدارم، تو اما...
زخم، پاشیده شب را به جانم مرگ دنبالهدارم، تو اما...
بی تو ای ماه! ای ماه! ای ماه!ظلمت روزگارم، تو اما...
شیهه اسب من را خریدند
این هم از افتخارم، تو اما...
ابر در ابر در ابر در ابر در خودم سوگوارم، تو اما... آخرین سرفه یک مسافر سوت سرد قطارم، تو اما...
من خودت را به تو میسپارم جز تو چیزی ندارم، تو اما...
تو را می سپارم به نور تا برقصد به سازد
تو را می سپارم به برف تا ببارد به نازت
تو را می سپارم به خورشید
تا که بی منت بتابد برآن گیسوان سیاهت
حرفهای تو زخم زبون
نگاه تو به این و اون
یه روز میگی برو نباش
یه روز میگی پیشم بمون
خوب می دونی دوست دارم
سر به سر دلم نذار
یا تو بمون تو قصه هام
یا برو ، اسممو نیار
یه روز میگی دوستم داری
یه لحظه آروم نداری
فرداش با من قهر می کنی
کاری به کارم نداری
آخ چی می شد با دل من نامهربونی نکنی
همه اش به من وعده ندی
شیرین زبونی نکنی
خوب می دونی دوست دارم
سر به سر دلم نذار
یا تو بمون تو قصه هام
یا برو ، اسممو نیار
**************************
آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد . رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت و و صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید : می گوید دوستت دارم . . . ما لحظات را صپری کردیم تا به خوشبختی برسیم دریغ که خوشبختی لحظاتی بود که سپری کردیم .
********************