X
تبلیغات
رایتل
 
آهو دختری بی عشق
ترفند ،جوک ، شعر ،کامپیوتر و ....
دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390 :: 19:19 ::  نویسنده : آهو       
....

یک...

دو....

سه....

چندین و چند

...هر چقدر مے شمارم خوابم نمے برد

من این ستاره هاے خیالے را

که از سقف اتاقم

تا بینهایت خاطرات تو جارے است

....

یادش بخیر

وقتے بودے

نیازے به شمردن ستاره ها نبود

اصلا یادم نیست

ستاره اے بود یا نبود

هر چه بود شیرین بود

حتے بےخوابے بدون شمردن ستاره ها.
 


آرزوے قشنگےست؛

داشتن ردپاے تو کنار ردپاے من،

بر دشت سپید پوشیده شده از برف؛

هنوز اما نه برف آمده و نه تو...


دوستم داشته باش...


چون تو را می یابم، آســــــــمان فرش من است...


رودســـــــرمست من است


من تو را می جویم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را میپویم


شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش ...


آه اگر پلک زنم


نکند محو شوی!


آه اگر گریه کنم


نکند پردهء اشک، نقش زیبایت را اندکی تیره کند!


از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من


از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.


آه، آن شب نرسد


یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم !!!




و من زن شدم، تحملی پایدار...

یک دنیا...

از سیبی...

گفت که من چیدم...

ولی هیچکس نگفت...

نشان عشق...

سیب سرخی شد...

که من به آدم دادم...
 


حوصله ات که سر می رود ؛

با دلـــــــــــــم بازی نکن ،

من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام ... !!!
 


خــــــــــطّ فقر


جائی میان


بود و نبود تـــــــوست


جائی میان


دار و ندار مـــــن



گمم نکن !!

قول ..

که گوشه ی حافظه ات ..

آرام بنشینم !

بگذار بمانم !..

آرام گوشه حافظه ات فقط ...
 


دلم بین شعرهایی که باتو تجربه نکرده ام ،


درنوسان است ،


بیا این شعر را،


به لهجه چشم های تو،


به طعم خوابهای همیشه بیدار من،


دست کم تا سر همین کوچه بدرقه کن...


دلم درخت می خواهد برای تماشا،


بیا این شعر را بهانه کن لااقل ـ


بیا حرف بزن،


پیچک شو،


دلم راتمام کن...



خدایا شکرت


ما دیگر فقیر نیستیم


دیروز پزشک ِ آبادی گفت...


چشم های پدرم


پر از آب مروارید است …
 


باید باکره باشى، باید پاک باشى...


براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند ...!


چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است


سنت است ...


دین است ...


قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند


اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا...


و گاهى فکر میکنى ...


شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!

 


نترس،


زیرا خداوند است که درباره ی تو قضاوت میکند


او طبیعت بشری تورا میشناسد


در روز داوری به او خواهی گفت :


"آری ای خدای همه دان و دوست داشتنی!


خطا کرده ام .میدانم.


و میدانم که میدانی.


خطا کرده ام و بعضی از کارهای ناصواب دیگر.


ورود ممنوع رفته ام و چند چراغ قرمز را رد کرده ام"


و خداوند خدا ،تبسمی خواهد کرد .


تو را درک خواهد کرد


تو را در ردای لطف خویش خواهد پیچید


و دوستت خواهد داشت.


"پس نگران نباش"


بی خبـر می روی !


من سر در گــُم ِ این رفتن


زمینُ زمـان را لعنت می کنـ َم


مگـر قرار نبود ، بـانویـ َت


پنـاه بیـاوَرد به آغوش ِ تـُـ


از شــر ِ تمـام ِ این دلتنگی هـا ؟

 


ازکسانی که از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قوی تر می کنند

از کسانی که مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر

می کنند.

ازکسانی که مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که

هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

از کسانی که با من مـــــی مانند سپاسگزارم، آنان بمن معنای دوست

واقعی را نشان می دهند





نویسندگان
آهو (697)

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 131509